قصه ی تازه ای نمی شنوید ، حرف هایم دوباره تکراریست

 

فصل اندیشه های سبز گذشت ، نوبت فصل های بیکاریست

 

گفته بودی به کوچه ها برویم تا کمی وا شود دلت ، اما

 

غافل از اینکه وقت دلتنگی ، همه ی شهر چاردیواریست

 

ها! ببخشید! ساعت چند است؟ وای بر من! دوباره یادم رفت

 

ساعت ما شبیه مردم شهر ، سالها بین خواب و بیداریست

 

نکند مثل شهرهای قدیم زیر آوار خواب گم شده ایم؟

 

سعی کن باستان شناس عزیز! جای خوبی برای حفاریست

 

گاهی البته چیزهای قشنگ می نوازد چشم خاطره را

 

مثلا روی شیب سرسره ها غفلت کودکانه ای جاریست

 

ولی آدم بزرگ ها انگار ، ناگزیر از تبسمی تلخند

 

مثل شعری که در تکلف وزن ، مملو از واژه های ناچاریست

 

خسته ، بیهوده ، بی هدف ، حیران ، شهر در ازدحام می لولد

 

تهمت زندگی به این تصویر – می توان گفت – ساده انگاریست

 

من کمی عشق خواستم ، آیا انتظار زیادی از دنیاست؟

 

قیس هم یک زمان همین را خواست ، شاید این یک جنون ادواریست

 

" مهدی نقبایی "

 

نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر‌ماه سال 1388  با احساس احسان 


Blog Skin