یادداشت های ارغوانی - 11

 

گل آفتابگردان ، رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . 

 

ما همه آفتابگردانیم . 

 

اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی ،  

 

دیگر آفتابگردان نیست . 

 

آفتابگردان ، کاشف معدن صبح است و با سیاهی 

 

نسبت ندارد . 

 

این ها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که 

 

خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و 

 

دایره ای داغ در دلش می سوخت . 

 

آفتابگردان به من گفت : " وقتی دهقان ، بذر آفتابگردان را می کارد ، 

 

مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد . 

 

آفتابگردان ، هیچ وقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد 

 

اما انسان ، همه چیز را با خدا اشتباه می گیرد . 

 

آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند . 

 

او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد . 

 

اوهمه ی زندگی اش را وقف نور می کند ، 

 

در نور به دنیا می آید و در نور میمیرد . 

 

نور می خورد و نور می زاید . 

 

دلخوشی آفتابگردان ، تنها آفتاب است . 

 

آفتابگردان با آفتاب ، آمیخته است و انسان ، با خدا . 

 

بدون آفتاب ، آفتابگردان می میرد ؛ بدون خدا ، انسان . 

 

آفتابگردان گفت : " روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد ، 

 

دیگر آفتابگردانی نخواهد ماند وروزی که تو به خدا برسی ، 

 

دیگر "تو"یی نمی ماند . 

 

و گفت من فاصله هایم را با نور ، پر می کنم 

 

تو فاصله ها را چگونه پر می کنی؟ " 

 

آفتابگردان ، این را گفت و خاموش شد . 

 

گفت و گوی من و آفتابگردان ، ناتمام ماند . 

 

زیرا که او در آفتاب ، غرق شده بود . 

 

جلو رفتم ، بوییدمش ، 

 

بوی خورشید می داد . 

 

تب داشت و عاشق بود . 

 

خداحافظی کردم ، داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و گفت : 

 

" نام آفتابگردان ، همه را به یاد خدا می اندازد ، 

 

نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ " 

 

آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم . . . 

 

"عرفان نظر آهاری "  

 

یادداشت های ارغوانی - ۱۰

 

یک نفر دنبال خدا می گشت .

 

شنیده بود که خدا آن بالاست و عمری دیده بود که

 

دست ها رو به آسمان قد می کشد .

 

پس هرشب از پله های آسمان بالا می رفت ،

 

ابرها را کنار می زد ، چادر شب آسمان را می تکاند ،

 

ماه را بو می کرد و ستاره ها را زیرورو .

 

او می گفت : " خدا حتما یک جایی همین جاهاست . "

 

و دنبال تخت بزرگی می گشت به نام عرش که

 

کسی بر آن تکیه زده باشد .

 

او همه ی آسمان را گشت اما نه تختی بود و نه کسی .

 

نه ردپایی روی ماه بود و نه نشانه ای لای ستاره ها .

 

از آسمان دست کشید ، از جست و جوی آن آبی بزرگ هم .

 

آن وقت نگاهش به زمین زیرپایش افتاد .

 

زمین ، پهناور بود و عمیق .

 

پس جا داشت که خدا را در خود پنهان کند .

 

زمین را کند ، ذره ذره و لایه لایه و  

 

هر روز فروتر رفت و فروتر .

 

خاک سرد بود و تاریک و

 

نهایت نبود ، از خدا خبری نبود .

 

از هر چه گشتن و هرچه جستجو بود ناامید شد .

 

آن وقت نسیمی وزیدن گرفت .

 

شاید نسیم فرشته بود که می گفت  

 

خسته نباش که خستگی ، مرگ است .

 

هنوز مانده است ،

 

وسیع ترین و زیباترین و عجیب ترین سرزمین ، هنوز مانده است .

 

سرزمین گمشده ای که نشانی اش روی هیچ نقشه ای نیست .

 

نسیم ، دور او گشت و گفت : "اینجا مانده است ،

 

اینجا که نامش تویی . "

 

و تازه او خودش را دید .

 

سرزمین گمشده را دید .

 

نسیم ، دریچه ی کوچکی را گشود .

 

راه ورود ، تنها همین بود .

 

و او پا بر دلش گذاشت و وارد شد .

 

خدا آن جا بود .

 

بر عرش تکیه زده بود و او تازه دانست عرشی

 

که در پی اش بود همین جاست .

 

سال ها بعد وقتی که او به چشم های خود برگشت ،

 

خدا همه جا بود ؛

 

هم در آسمان و هم در زمین .

 

هم زیر ریگ های دشت ، هم پشت قلوه سنگ های کوه ،

 

هم لای ستاره ها و هم روی ماه . . .

 

" عرفان نظر آهاری " 

 

یادداشت های ارغوانی - 9

 

دانه کوچک بود و کسی او را نمی دید .

 

سال های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه ی کوچک بود .

 

دانه ، دلش می خواست به چشم بیاید اما نمی دانست چگونه .

 

گاهی سوار باد می شد و از جلوی چشم ها می گذشت .

 

گاهی خودش را روی زمینه ی روشن برگ ها می انداخت و

 

گاهی فریاد می زد و می گفت : " من هستم ، 

 

من اینجا هستم ، تماشایم کنید . "

 

اما هیچ کس جز پرنده هایی که قصد خوردنش را داشتند  

 

یا حشره هایی که به چشم آذوقه ی زمستان به او نگاه می کردند ،  

 

کسی به او توجهی نمی کرد .

 

دانه خسته بود از این زندگی .

 

از این همه گم بودن و کوچکی ، خسته بود .

 

یک روز ، رو به خدا کرد و گفت : " نه ، این رسمش نیست .

 

من به چشم هیچ کس نمی آیم .

 

کاشکی کمی بزرگتر ، کمی بزرگ تر مرا می آفریدی . "

 

خدا گفت : " اما عزیز کوچکم ،

 

تو بزرگی ، بزرگ تر از آن چه فکر می کنی .

 

حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ شدن ندادی .

 

رشد ، ماجرایی ست که تو از خودت دریغ کرده ای .

 

راستی یادت باشد ،  

 

تا وقتی که می خواهی به چشم بیایی ، دیده نمی شوی .

 

خودت را از چشم ها پنهان کن تا دیده شوی . "

 

دانه ی کوچک ، معنی حرف های خدا را خوب نفهمید  

 

اما رفت زیر خاک خودش را پنهان کرد .

 

رفت تا به حرف های خدا بیشتر فکر کند .

 

سال ها بعد ، دانه ی کوچک ، سپیداری بلند و با شکوه بود که

 

هیچ کس نمی توانست ندیده اش بگیرد .

 

سپیداری که به چشم همه می آمد . . .

 

" عرفان نظر آهاری "