دلنوشته - 9

 

روی ریل آرزوها

  

آخرین قطار به سمت ناکجا آباد ، آنقدر سریع راه افتاد که مرا  

 

در آخرین ایستگاه ، زیر نم نم باران جا گذاشت .

 

بلیتِ خیس شده در باران را آرام آرام روی ریل بی انتها ، ریز ریز کردم .

 

حالا من مانده بودم و یک عالم حرف ناگفته و یک دنیا آرزو  

 

که در کوپه ی قطار ، جامانده بود . . .  

 

یک تامل کوتاه

  

عشق ابدی . . .

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد . 

 

پیاده رو در دست تعمیر بود ، به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن  

 

کرد که ناگهان یک ماشین به او زد . 

 

مرد به زمین افتاد . 

 

مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند . 

 

پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده ی  

 

عکسبرداری از استخوان ها بشود .  

 

پیرمرد در فکر فرو رفت . 

 

سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و  

 

در همان حال گفت که عجله دارد و نیاز به عکسبرداری نیست . 

 

پرستاران ، سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند ، 

 

 برای همین ، دلیل عجله اش را پرسیدند . 

 

پیرمرد گفت : " زنم در خانه ی سالمندان است .

 

من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم ،  

 

نمی خواهم دیر شود . "

 

یک پرستار به او گفت : " شما نگران نباشید ،  

 

ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید . " 

 

پیرمرد جواب داد : " متاسفم . 

 

او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد . 

 

او حتی مرا هم نمی شناسد . " 

 

پرستارها با تعجب پرسیدند : " پس چرا هر روز صبح برای  

 

صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد ؟ "

 

پیرمرد ، با صدای غمگین و آرام گفت : " اما من که می دانم او  

 

چه کسیست . . . " 

 

 

مدرسه ی عشق

 

در مجالی که برایم باقیست

 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

 

که در آن همواره اول صبح

 

به زبانی ساده

 

مهر تدریس کنند

 

و بگویند خدا

 

خالق زیبایی

 

و سراینده ی عشق

 

آفریننده ی ماست

 

مهربانیست که ما را به نکویی

 

دانایی

 

زیبایی

 

وبه خود می خواند

 

جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ

 

دوزخی دارد – به گمانم –

 

کوچک و بعید

 

در پی سوداییست

 

که ببخشد ما را

 

ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

 

در مجالی که برایم باقیست

 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

 

که خِرد را با عشق

 

علم را با احساس

 

و ریاضی را با شعر

 

دین را با عرفان

 

همه را با تشویق تدریس کنند

 

لای انگشت کسی

 

قلمی نگذارند

 

و نخوانند کسی را حیوان

 

و نگویند کسی را کودن

 

و معلم هر روز

 

روح را حاضر و غایب بکند

 

و به جز ایمانش

 

هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند

 

مغز ها پر نشود چون انبار

 

قلب خالی نشود از احساس

 

درس هایی بدهند

 

که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند

 

از کتاب تاریخ

 

جنگ را بردارند

 

در کلاس انشا

 

هرکسی حرف دلش را بزند

 

تا کسی بعد از این

 

باز همواره نگوید : " هرگز "

 

و به آسانی همرنگ جماعت نشود

 

زنگ نقاشی تکرار شود

 

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

 

قطره را در باران

 

موج را در ساحل

 

زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه

 

و عبادت را در خدمت خلق

 

کار را در کندو

 

و طبیعت را در جنگل و دشت . . .

 

مشق شب این باشد

 

که شبی چندین بار

 

همه تکرار کنیم :

 

عدل

 

آزادی

 

قانون

 

شادی . . .

 

امتحانی بشود

 

که بسنجد ما را

 

تا بفهمند چقدر

 

عاشق و آگه و آدم شده ایم

 

در مجالی که برایم باقیست

 

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

 

که در آن آخر وقت

 

به زبانی ساده

 

شعر تدریس کنند

 

و بگویند که تا فردا صبح

 

خالق عشق نگهدار شما . . . 

  

" مجتبی کاشانی "