روی ریل آرزوها
آخرین قطار به سمت ناکجا آباد ، آنقدر سریع راه افتاد که مرا
در آخرین ایستگاه ، زیر نم نم باران جا گذاشت .
بلیتِ خیس شده در باران را آرام آرام روی ریل بی انتها ، ریز ریز کردم .
حالا من مانده بودم و یک عالم حرف ناگفته و یک دنیا آرزو
که در کوپه ی قطار ، جامانده بود . . .
عشق ابدی . . .
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد .
پیاده رو در دست تعمیر بود ، به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن
کرد که ناگهان یک ماشین به او زد .
مرد به زمین افتاد .
مردم دورش جمع شدند و او را به بیمارستان رساندند .
پس از پانسمان زخم ها ، پرستاران به او گفتند که آماده ی
عکسبرداری از استخوان ها بشود .
پیرمرد در فکر فرو رفت .
سپس بلند شد و لنگ لنگان به سمت در رفت و
در همان حال گفت که عجله دارد و نیاز به عکسبرداری نیست .
پرستاران ، سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند ،
برای همین ، دلیل عجله اش را پرسیدند .
پیرمرد گفت : " زنم در خانه ی سالمندان است .
من هر صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم ،
نمی خواهم دیر شود . "
یک پرستار به او گفت : " شما نگران نباشید ،
ما به او خبر می دهیم که امروز دیرتر می رسید . "
پیرمرد جواب داد : " متاسفم .
او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد .
او حتی مرا هم نمی شناسد . "
پرستارها با تعجب پرسیدند : " پس چرا هر روز صبح برای
صرف صبحانه پیش او می روید در حالی که شما را نمی شناسد ؟ "
پیرمرد ، با صدای غمگین و آرام گفت : " اما من که می دانم او
چه کسیست . . . "
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده ی عشق
آفریننده ی ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
وبه خود می خواند
جنتی دارد نزدیک ، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد – به گمانم –
کوچک و بعید
در پی سوداییست
که ببخشد ما را
ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خِرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس هایی بدهند
که به جای مغز ، دل ها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هرکسی حرف دلش را بزند
تا کسی بعد از این
باز همواره نگوید : " هرگز "
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله ی کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت . . .
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم :
عدل
آزادی
قانون
شادی . . .
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما . . .
" مجتبی کاشانی "