روی ریل آرزوها

  

آخرین قطار به سمت ناکجا آباد ، آنقدر سریع راه افتاد که مرا  

 

در آخرین ایستگاه ، زیر نم نم باران جا گذاشت .

 

بلیتِ خیس شده در باران را آرام آرام روی ریل بی انتها ، ریز ریز کردم .

 

حالا من مانده بودم و یک عالم حرف ناگفته و یک دنیا آرزو  

 

که در کوپه ی قطار ، جامانده بود . . .  

 

نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1388  با احساس احسان 


Blog Skin