تن تو ظهر تابستونو به یادم میاره

 

رنگ چشمای تو بارونو به یادم میاره

 

وقتی نیستی زندگی فرقی با زندون نداره

 

قهر تو تلخی زندونو به یادم میاره

 

من نیازم تورو هر روز دیدنه

 

از لبت دوسِت دارم شنیدنه

 

تو بزرگی مثل اون لحظه که بارون می زنه

 

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه

 

تو مثل خواب گل سرخی لطیفی مثل خواب

 

من همونم که اگه بی تو باشه جون می کَنه

 

من نیازم تورو هر روز دیدنه

 

از لبت دوسِت دارم شنیدنه

 

تو مثل وسوسه ی شکار یک شاپرکی

 

تو مثل شوق رها کردن یک بادبادکی

 

تو همیشه مثل یک قصه ، پر از حادثه ای

 

تو مثل شادی خواب کردن یک عروسکی

 

تو قشنگی مثل شکلایی که ابرا می سازن

 

گلای اطلسی از دیدن تو رنگ می بازن

 

اگه مردای تو قصه بدونن که اینجایی

 

برای بردن تو با اسب بالدار می تازن

 

من نیازم تو رو هر روز دیدنه

 

از لبت دوسِت دارم شنیدنه . . .  

 

 

نوشته شده در  شنبه 17 مرداد‌ماه سال 1388  با احساس احسان 


Blog Skin